غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
496
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بيرون آورد و زرها را فروريخت و لحظه به آن بازى كرده چند درم ديگر به آن منضم ساخت و باز همه را در كوزه انداخته همانجا به خاك سپرد و چون نابينا از مسجد بيرون رفت خواجه بفراغ بال آن زرها را برداشته در بهاء اسباب سفر خرج نمود و در خدمت سلطان روان شد و بعد از آنكه بمرتبهء بلند وزارت رسيد روزى با كوكبهء عظيم در بازار ميراند ناگاه نظرش بر آن نابينا افتاده او را بشناخت و بيكى از ملازمان گفت اين اعمى را بوثاق من رسانيده نگاه دار و چون خواجه به خانه رفت نابينا را پيش خود طلبيده آهسته بوى گفت كه آن كوزهء زر را كه در محراب فلان مسجد مدفون ساخته بودى و گم شد بازيافتى نابينا دست دراز كرده دامن خواجه بگرفت و گفت يافتم خواجه فرمود كه اين چه سخن است كه ميگوئى نابينا گفت تا وجوه مفقود گشته بهيچكس نگفتهام و اكنون كه از خواجه اين لفظ شنودم دانستم كه كيفيت حال چيست خواجه در خنده افتاده فرمود تا اضعف آن زر باعمى دادند و ايضا قريهء معموره از متملكات خويش بوى بخشيد خواجه نظام الملك در وصاياء خويش آورده است كه در آن اوان كه سلطان ملكشاه مخدرهء از مخدرات المقتدى باللّه را خطبه فرمود و خليفه آن مواصلت و مصاهرت را قبول نمود از موقف خلافت فرمان واجب الاذعان صدور يافت كه روز عقد بايد كه جميع اكابر و اشراف كه در اطراف و اكناف بلاد عجم و عرب باشند در بغداد مجتمع شوند پس بتمامى ممالك محروسه از مكهء معظمه و مدينهء مكرمه و بلاد شام و روم و فارس و عراق و خراسان و ماوراء النهر و تركستان ايلچيان رفتند و اعيان آن بلدانرا ببغداد احضار كردند جانب غربى بغداد مخيم سلطان بود و طرف شرقى مسكن خليفه و چون رسم تراكمه چنانست كه كسان داماد در وقت خطبه والدين عروس را خضوع و خشوع نمايند در روزى كه جهة عقد ساعت اختيار كرده بودند سلطان ملكشاه حكم فرمود كه مجموع اكابر عالم و اعاظم ديار عرب و عجم براى رضاى خاطر المقتدى باللّه پياده متوجه دار الخلافه شوند و خليفه ازين معنى وقوف يافته در محلى كه اشراف و بزرگان روان شدند كسى را باستقبال فرستاد و پيغام داد كه نظام الملك سواره و ساير اكابر پياده بدار الخلافه آيند آنگاه من بر اسب مراد سوار گشته جميع اعيان جهان پياده در ركاب من روان شدند و چون بسدهء خلافت رسيدم مسندى در غايت عظمت و زيب و زينت نهاده مرا بر آن نشاندند و بزرگان و متعينان بر يمين و يسار من قرار گرفتند و بعدد هركسى از سادات و علما و عظما خلعتى از دار الخلافه بيرون آوردند و خلعت من مطرز بود به اين طراز كه باسم الوزير العالم العادل نظام الملك رضى امير المؤمنين و از ابتداء ظهور اسلام تا آن غايت كسى را از وزراء بامير المؤمنين منسوب نگردانيده بودند غرض از شرح اين حال آنكه شيطان در آن زمان در نفس من تهييج تعظيم و تكريم ميكرد و من در بيوفائى و كمبقائى دنيا تأمل مىنمودم و عجز و ضعف خود با وجود چنان دولتى مشاهده ميكردم و يقين ميدانستم كه آن مرتبه و امثال آن صد هزار درجه بيك تب و صداع مىنشيند و كلمهء لا حول و لا قوة الا باللّه بر زبان ميراندم و چون از عتبهء خلافت باز